تبليغاتX
بوطیقا
بوطیقا

انجمن علمی ـ ادبی گروه زبان انگلیسی دانشگاه آزاد ـ واحد دزفول

درود بر تمام بوطیقاییان

الان که در فصل تعطیلات تابستانی به سر میبریم از درس و دانشگاه دوریم،از اخبار دانشگاه و همینطور اساتید هم بی اطلاعیم.درسته که یه ترم تابستونی هم هست ولی خوب اعضای فعال انجمن همه در تعطیلات به سر میبرند.با آغاز مهر و شروع دوباره ی دانشگاه دوباره به روز خواهیم شد و با فعالیتهای تازه تر در خدمت دوستان خواهیم بود.

همچنین از دوستان تقاضا دارم پیشنهادات خود را جهت پیشبرد فعالیتهای انجمن از طریق ایمیل با ما در میان بگذارند.

با تشکر

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت توسط | |

شب را نمی توان گفت: ز چه رو سیاهی؟!

اما به روز می توان ایراد گرفت: سیاهت از چیست؟

مردمان سهم خویش را از نور می خواهند

و هیچ روزی حق بخل ورزیدن ندارد

روشنی نیاز جان همه ست

و تاریکی، کالای دزدان نور

آری، اگر تو پنجه ات را از چشم من بگیری

حتی اگر نگیری

ذرات نور از لابلای انگشتانت در تمامی جانم

جاری خواهد شد

اندکی تنها اندکی

گشایش لازم است.

 

                                               مژده نقدی

 

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت توسط | |

امروز یک جفت کفش نو خریدم.به عادت کودکی کفش ها را می پوشم ، می روم جلوی آینه.

همینطور که دارم کفش ها را بر انداز می کنم یک هو تو را می بینم!

انگار کوچک شده ای! 8 سالگی ت را می بینم ، با آن کفش های صورتی و پاپیون سفید روی کفش ها و آن مروارید درشت روی پاپیون.

و چقدر کفش های صورتی دوست داشتنی می شوند وقتی جوراب های سفید تور توری را زیرشان میپوشی. و به مدرسه می روی  و یک راست می روی می نشینی میز اول، ردیف وسط .. و پاهایت را از زیر میز تکان تکان می دهی وقتی داری با رویا حرف می زنی. اما رویا اصلا نگاه نمی کند!

یک هو پاکنت می افتد زیر میز!!

و می گویی: اِاِاِ ... پاکنم افتاد!

و رویا خم می شود ، پاکن را می آورد. و توی دلت قند آب می شود. اما انگار باز هم کفش ها را ندیده

حسابی حرصت می گیرد.

- چقدر حسود است!!

- اینرا توی دلت می گویی -  یعنی کفش ها رو ندید؟؟!

جایت را عوض می کنی. یکراست می روی می نشینی پیش نگین – که رویا ازش متنفر است -

کفش های صورتی را به نگین نشان می دهی. وای که چقدر ازشان تعریف می کند و توی دلت قند آب می شود. دست نگین را می گیری، با هم می روید توی حیاط. تازه باران هم می آید. یک کم که قدم می زنید، کفش های صورتی گریه شان می گیرد. پاپیون سفید شان خیس می شود و کمی گلی.

به نگین می گویی که کفش های صورتی باران را دوست ندارند.

می خندد. بلند   بلند  ...

صدای زنگ کلاس کفش های صورتی را نجات می دهد.

دوباره می روی می نشینی پیش رویا. اما دیگر خوشحال نیستی. تازه دیگر پاهایت را هم از زیر میز تکان تکان نمی دهی. آخر هنوز کفش های صورتی گریه می کنند و تو دوست نداری کسی گریه کردنشان را ببیند.

رویا یواش می گوید: کفش هایت قشنگ است. می گوید: اشکال ندارد با یک دستمال پاک می شوند.

خانم معلم هم دارد قصه ی هما را تعریف می کند که دندان شیری اش لق شده. اما صدای گریه ی کفش های صورتی نمی گذارد به قصه خانم معلم گوش دهی. خیلی نگرانشان هستی..

زنگ خانه را که می زنند دیگر منتظر رویا نمی مانی. میدوی به سمت خانه.

یک هو پایت به یک سنگ گیر میکند. می افتی توی یک گودال آب.
بیچاره کفش های صورتی!! گل و آب حتی توی کفش های صورتی هم می رود

و آنها جیغ می کشند

و تو گریه می کنی

و میروی به سمت خانه

مادر کفش های صورتی را می شوید. شلوار و مانتو را هم. و جوراب ها را ..

مادر یک کمی عصبانی به نظر می رسد اما انگار دلش برایت سوخته چون اصلا دعوایت نمی کند و همه اش  میگوید: نگران نباش! خوب می شوند. مث روز اول!

اما امروز روز اول بود و تو دوست نداری مث روز اول بشوند!

مادر می گوید: باید قول بدهی که دیگر کفش های صورتی را برای مدرسه نپوشی و بگذاری تا عروسی دختر عمه فریبا ، همینجوری نو بمانند.

فردا همان کفش آبی های قدیمی را می پوشی. اما دیگر دوست نداری میز اول بنشینی. این دفعه می روی میز سوم و پاهایت را زیر نیمکت قایم می کنی

و می گذاری خانم معلم قصه ی تصمیم کبری را برایت تعریف کند ....

 

خط خطی های: لیدی مکبث        

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت توسط | |
درود بیکران بر تمامی دوستان بوطیقایی عزیز!

مطلبی که درادامه می خوانید چکیده ای است از اولین جلسه انجمن ادبی زبان که در سال ۸۷ و با موضوع استاد شجریان برگزار شد.دوستانی که در جلسه حضور داشتند مطلع هستند که در این جلسه دوست خوب مان خانم زبیدی* نظرات زیبایی در خصوص موسیقی استاد ارائه کردند.

بعد از جلسه آن روز خیلی ها می گفتند که ناگفته های زیادی در مورد استاد موسیقی ایران باقی مانده که به همین علت من از دوست خوبم خانم زبیدی خواستم تا خلاصه ای از مطالبی که آنروز مطرح شد را برایمان بفرستند و این بهانه ای شد تا بحث را در اینجا ادامه دهیم.قرار شد من مطلب ایشون رو ویرایش کنم اما انقدر صمیمی و زیبا نوشته بودند که  ترجیح دادم مطلب را تمام و کمال در وبلاگ نمایش دهم.

امید که مورد استفاده علاقه مندان قرار گیرد.

 

یا حق

کنار اب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش                   معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

هرآنکس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست            سپندی گو بر اتش نه که دارد کار و باری خوش

سخن از استاد حدیث عشق است و دلدادگی. استاد همه وحدت ، همه زیبایی ، همه مستی ست.

کسی که همدردی اش با دردمندان بم را با آهنگ قمرالملوک وزیری و ناله های قلم بر روی صفحه سفید دلش شروع می کند نشان از روح بلند او دارد و بس.

استاد تلفیق شعر و موسیقی را خوب شناخته و می داند کدام شعر و غزل را به صورت تصنیف و آواز در کدام دستگاه و مقام بخواند.

 

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود         تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

 

این غزل در سه آلبوم و سه دستگاه آمده . آلبوم " یاد ایام " درستگاه ماهور :ابیات پشت سر هم و ریتم و ضرب و صدا و آهنگ تداعی نوعی وجد و شور و شوق است.

در آلبوم " جان عشاق " دستگاه همایون (اصفهان ) ابیات از هم جداست و این همان شناخت کدام بیت در کجای آهنگ.

استاد محمدرضا شجریان تحریرهای زیبایی چه در آواز و صدای خود ( اوج ،زیر و بم صدا ) و چه در نوع ساز (تار ، نی ، ویولون ..) به کار برده است.

مثلا در آلبوم " گنبد مینا " تصنیف اینگونه شروع می شود :

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم                     وندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی                           ------------------------------------

جواب این مصرع صدای نای نی ایست که نشان از درک و شناخت موقعیت ساز و آواز دارد. در واقع این نی میتواند دو معنی داشته باشد یک اینکه نی صدای آه و ناله انسانی است که از وطن دور افتاده . دوم اینکه می تواند صدای حق باشد :

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست...

 

همچنان که در رقص سماع مولانا نی نماد و نشانه روحی الست که از وطن واقعی خود دور افتاده است. نی با صدای نافذ ، غم انگیز و محزونش به خدا شکایت می برد :

 

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست                      بی هیچ زبان ناله و فریاد ز چیست

نی گفت ز شکر لبی بریدند مرا                           بی ناله و فریاد نمی دانم زیست

 

و اینکه صدای نی ، صدای خداست. میدانیم که خدا از تک سلولیها تا پیچیده ترین موجدات را از وجود خود آفرید اما فقط در وجود انسان دمید . نفس دمیده شده در نی بیانگر همین مطلب است. درون نی خالیست و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود بوجود می آید .درحالی که سر نی باز است و انتهای دیگر آن در دهان نوازنده است و اگر انسان شخص کاملی باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد صدای خدا خواهد بود.

و باز در رقص سماع مولانا اصل همین است . انسان نیز مانند همین نی است وقتی که شخص انسان کاملی می شود با خلاصی از خویشتن خود در واقع از خود خالی می شود . او صدای خدا می شود . آیینه خدا می شود و به تعالی می رسد .با خدای خود یکی میشود و به کمال می رسد.

 

و یا آلبوم " سر عشق " یا " ماهو ر" :

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم             نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

.

.

وقتی به این بیت می رسد :

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم                 که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

استاد نهایت احساس خود را با اوج صدا و فریادی نشان می دهد . فریادی گویی باعث رهایی تمامی درد هجر ، درد بی توجهی ، درد یار است.فریادی که شنونده را وامی دارد تا همپای استاد از دل فریاد برآرد.

 

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم...

 

در آهنگ " از خون جوانان وطن.." با تار استاد جلیل شهناز ، صدای استاد شجریان یک صدای ملکوتیست. صدا از اوج می آید و  گویی حکم می کند به تار : تو نزن...من می خوانم

عاشقان را بر سر خود حکم نیست                     هرچه فرمان تو باشد آن کنند

 

 انتخاب " ترین های " آواز و آلبومهای استاد کاری بس   شاق است و از توان من خارج...

هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی                 مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

چرا که اگر بخواهم بگویم با " نوا " به عرفان و اشراق رسیدم ، با " عشق داند " به درک و فهم شرط بندی چخوف رسیدم . اگر بخواهم بگویم با " جام تهی " به حس غریب غربت رسیدم با " داروک " به لحظه سرشار آبی باران رسیدم . اگر بخواهم بگویم با " بی تو به سر نمی شود " به سماع مولانا رفتم با " سر عشق " به عشق او رسیدم. اگر بخواهم بگویم با " معمای هستی " به غیر او دل نبستم با " بیداد " همه او شدم. و  اگر بخواهم با " در خیال.بهار دلکش. خزان. دل مجنون . آرام جان . فریاد. غوغای عشقبازان . سرو چمان.پیام نسیم. جان عشاق. آستان جانان..."  بگویم داستان دلداگی در خم آن ابروان را..

شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست       کشیده در خم چوگان خویش چون گویم

 

با " خلوت گزیده " چه خلوتها که با یار به سر شد...

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی                جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

 

از خدایم بهترینها را برایش خواستارم

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست             به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد.

 

 نویسنده:لیلا زبیدی

نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت توسط | |
                                 

Dear God,

Please give me …

A few friends who understand me and remain my friends;

A work to do which has real value, without which the world would be the poorer;

A mind unafraid to travel, even though the trail be not blazed;

An understanding heart;

A sense of humor;

Time for quiet, silent meditation;

A feeling of the presence of God;

The patience to wait for the coming of these things,

With the wisdom to recognize them when they come.

                                                                                                            Amen.

                                

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت توسط | |

According to Central Michigan University

 

Why do you remember some things and not others?

The reason is that the brain stores information in different ways and forms, making it easy to remember some things and difficult to remember others. Because collage requires that you learn a vast amount of information, any suggestion that can help you retain more material will help you in your studies:

  • Pay attention to what you read or hear. Focus on the task at hand, and avoid daydreaming. Repetition of any sort will help you remember material. Review the previous lecture before going to class, or look over the last chapter before beginning the next. Ask yourself questions as you read.

 

  • Use mnemonic devices to help you learn unfamiliar material. For example, the order of the Cenozoic epochs (Paleocene, Eocene, Oligocene, Miocene, Pliocene, Pleistocene) can be remembered by the phrase (Put Eggs On My Plate Please). Using rhymes can also be helpful.

 

  • Look up the roots of important terms. If you understand where a word comes from, its meaning will be easier to remember.

 

  • Outline the material you are studying. This will help you see how the various components are interrelated. Learning a body of related material is much easier than learning unconnected and discrete facts.

 

  • Use deductive reasoning to tie concepts together. Use the materials as your foundation and see how the new material relates to it.

 

  •   Draw a picture. If you can draw a picture and label its parts, you probably understand the material.

 

  •   Focus on what is important. You can’t remember everything, so focus on the important points of the lecture or the chapter. Try to visualize the big picture, and use the facts to fill in the details. 

Send by: Massod Jaferman

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت توسط | |
دیروز
یک چاه توی سینه ام رویید
که ته سیگارم را در آن خاموش کردم
امروز تنها به صحرا می روم
و بی اینکه چوب بگردانم
هی هی می کنم
هی......هی......هی
***
دیروز
حرف سپیده بود
که به یک ساردین کوچک خندیدم
امروز
یادم نیست آخرین ته سیگارم کجا گم شد
***
امروز هنوز حتی یک خط...،
که دفترم زیر تکرار تو خیس می خورد
یادم باشد
فردا
شعرهایم را عمودی بریسم
 
 
نوشته شده توسط: وحید
نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت توسط | |